محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4726
تاريخ الطبرى ( فارسي )
ميان مردم بازار ندا دادند كه راونديان را با تير زدند و با آنها نبرد كردند و بسيار كس از آنها را بكشتند . آنگاه در شهر را گشودند و كسان بيامدند ، خازم بن - خزيمه بر اسبى دم كوتاه بيامد و گفت : « اى امير مؤمنان ، بكشمشان ؟ » گفت : « آرى . » پس خازم به آنها حمله برد تا به پشت يك ديوارشان راند ، سپس به خازم حمله بردند و وى و يارانش را عقب راندند . باز خازم حمله برد و آنها را به طرف ديوار شهر راند و به هيثم بن شعبه گفت : « وقتى به ما حمله آوردند زودتر از آنها سوى ديوار برو و چون بازگشتند ، آنها را بكش . » گويد : پس به خازم حمله بردند كه در مقابلشان پس رفت . هيثم بن شعبه از پشت سرشان بيامد و همگيشان كشته شدند . گويد : در آن روز عثمان بن نهيك سوى راونديان رفت و با آنها سخن كرد و بازگشت . تيرى به او انداختند كه ميان دو شانه اش خورد . چند روزى بيمار بود و از آن بمرد . ابو جعفر بر او نماز كرد و بر قبرش بايستاد تا به خاكش كردند و گفت : « اى ابو يزيد خدايت رحمت كند . » و به جاى وى عيسى بن نهيك را سالار كشيكبانان خويش كرد . وى همچنان به كار كشيكبانان بود تا بمرد و ابو العباس طوسى را بر كشيكبانان گماشت . گويد : آن روز وقتى كه درها بسته بود اسماعيل بن على بيامد به دربان گفت : « بگشاى و يك هزار درهم بگير . » اما نپذيرفت . گويد : آن روز قعقاع بن ضرار در شهر بود . وى سالار نگهبانان عيسى بن - موسى بود و تلاشى به سزا كرد . اين همه در مدينة الهاشميه بود به كوفه . گويد : آن روز ربيع آمد كه لگام منصور را بگيرد . معن بن زائده گفت : « امروز از روزهاى تو نيست . » گويد : ابرويز پسر مصمغان شاه دنباوند تلاشى نكو كرد . وى با برادر خويش